تبليغاتX
آینده
Lilypie 2nd Birthday Ticker
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 
توضیح: قانون خانه ما این است: ترکی در محاوره، فارسی در کتابخوانی و مهمانی و بازی، داچ در مهد کودک و شعر و موسیقی

کلمه ها در گذر زمان!

آراز کوچولو در همین هفته ای که گذشت یکروز از خواب بیدار شد گفت "آسانسور!" وبعد هم شروع کرد به کامل گفتن کلمه های دو و سه سیلابی. مثلا این طوری:

 

می گفت

می گوید

که هست

1

می

میمو

میمون

2

بب

ببی

ببر

3

ما

ماهی

ماهی

4

خ

خوخ!

خوک

5

قو

قوقا

قورباغه

حرف های "ر" و "ل" که هنوز خوب در دهان نمی چرخند ولی "گ" ترکی که نسبت به گاف فارسی به مخرج جیم نزدیک تر است یا آواهای خیلی مشکل داچ را خوب و صحیح تلفظ می کند. فنوتیک های درستی که به کلمه های فارسی و ترکی می دهد برایم جالب است، و اینکه کاملا می داند این با زبان های مختلفی سر و کار دارد. اگر کتاب خوبی می شناسید که در مورد بچه های دوزبانه راهگشا باشد، ما را هم بی نصیب نگذارید.


لغت نامه آنلاین:

1- من (به ترکی): آراز جان ببین این گاوها چه قشنگ هستن؟

او (خیلی با احساس به زبان داچ): Ja, Dat is mooi  ..................معنی: بله! خیلی قشنگه!

2- من (به ترکی): اردک ها رو ببین آراز؟ دیدی؟

او (با لحن تاییدی به زبان داچ): Kijk ens, ana, Endjes .......... معنی: نگاشون کن مامان! اردکها رو ببین!

3- من (به ترکی): عزیزم لطفا برو به آتا بگو بیاد.

او از همان راه دور (به داچ):  Ata! ata, kom maar ............معنی: بابا! لطفا بیا!

دو دقیقه بعد هنوز آتا نیامده....

او (به فارسی): آتا بدو بیا!

بعد از چند لحظه دست پدرش را گرفته و کشان کشان می آورد و پشت سر هم می گوید: آتا گل!!!! ........معنی: بابا! بیا!! (به ترکی)

4- من (به ترکی): آرازم بیا و برای خودت قاشق ببر.

او (داخل آشپزخانه می شود و با لحن طلبکار به فارسی): قاشق کوش؟؟!!!!

5- من: این سه چرخه خوشگل مال کیه؟

او (به داچ): Voor mij ............ معنی: مال منه!


پلیس راهنمایی و رانندگی:

اگر تند بپیچم یا ترمز کنم صدایی سرزنش آمیز از پشت سر می گوید: pas op! ...........معنی: مراقب باش! (داچ)

هر زمان لازم باشد پشت در بسته ای باشیم دراز می کشد و از زیر در گوش می دهد. هر وقت بخواهیم در را باز کنیم زود می گوید: pas op!

آراز رنگ های سبز و قرمز را به هر دو زبان فارسی و داچ می داند. از چندین متر مانده به تقاطع و وقتی که سوار بر دوچرخه می رسیم به چهارراه و پشت چراغ قرمز، شروع می کند به صدا کردن رنگ سبز. انگار اگر صدایش کند زودتر سبز می شود وقتی هم سبز می شود نفس راحتی می کشد که :سسسسسسسسبز!

گاهی که حوصله ایستادن نداشته باشد می گردد و لابلای چراغهای مختلفی که برای مسیرهای دیگر در چهارراه سبز یا نارنجی شده است یکی را نشان می دهد و اصرار می کند که رد شویم!


ترکیب های آرازی:

kom (یعنی بیا به داچ) + گل (یعنی بیا به ترکی) = گم!!!

قوقولی قو (صدای خروس) + قد قدا (صدای مرغ) = قودی قودی!


آراز سواد دار:

پسر دقیق من شروع کرده است به خواندن. کتابی دارد که در هر صفحه اش یک عدد نوشته شده و یک بیت شعر که با همان عدد شروع می شود. معمولا این طور بود که من می خواندم و او گوش می کرد. امروز که من یک لحظه در خواندن تعلل کردم صبرش سر آمد و خودش شروع کرد به اسم بردن عددها. به آنها اشاره می کرد و اسم شان را می گفت. سه، چهار، پنج و هفت یا ففت به زبان آراز!!!

عددهای داچ را هم شفاهی می داند. در ترتیب شمارشی سه و پنج (Drie en Vijf) را به موقع می گوید. این پنج هلندی عدد مورد علاقه کوچولوی ما است و همه چیزهایی که زیادند حتما پنج تا هستند...


بزرگمرد کوچک:

همه اشیا دنیا در ذهن پسر من زیر مجموعه دو گروهند: کوچک و بزرگ. اسم ها بدون این صفت ها در گفته های پسرم ظاهر نمی شوند. صدایش را کلفت می کند و می گوید: تاتوخ (تراکتور) بزرگ... کامیون بزرگ... قاشق بزرگ! یا دو انگشت دوست داشتنی اش را به هم می چسباند و گردن نحیفش را کج می کند و با مهربان ترین لحن ممکن تاکید می کند: کوچولو!!! مثل حباب کوچولو... نی نی کوچولو!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 13:40  توسط لیلی  | 
  

قیزیل گول اولمایایدی   سارالیب سولمایایدی

بیر آیرلیخ بیر اولوم       هئچ بیری اولمایایدی*

ای کاش گل سرخی نبود      یا اینکه هرگز زرد و پزمرده نمی شد

ای کاش جدایی و مرگ        هیچ یک وجود نداشتند

* بایاتی ترکی

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 11:50  توسط لیلی  | 
نام غذا: آش شله قلمکار زندگی 

مواد مورد نیاز:

  • یک عدد آراز کوچولوی مریض با لپهای گل انداخته، گوش چپ چرکی، وزن کاهیده، حنجره درگیر، سرفه های وحشتناک.
  • یک فقره جلسه خیلی مهم که هیچ گزارشی برای آن آماده ندارید.
  • در آزمایشگاه و محل کار، چند عدد سلول که نیازمند مراقبت های مداوم، تغییر آب و هوا و ذائقه، نازکشی، تمیز کردن محیط کشت و دما و رطوبت کافی و رژیم غذایی مناسب هستند + یک نوع همه گیری ناشناخته که مدتی است دخل سلول های بی زبان را در می آورد.
  • یک مهمان عزیز که از راه دور و فقط به خاطر شما آمده است و وقتی شما نیستید می نشیند و در و دیوارهای منزل را تماشا می کند و وقتی که هستید باز هم همین کار را می کند چون یا در آشپزخانه می شویید و می سابید و می پزید یا مشغول پاشویه و شیاف مورد یک هستید.

طرز تهیه:

موارد بالا را با هم مخلوط کرده و اجازه بدهید به مدت یک هفته در هوای سرد و بارانی نوامبر خوب جا بیفتد. بعد که قوام آمد میل بفرمایید.

پی نوشت ۱: نوش جانتان!

پی نوشت۲: اگر بچه شما از کلاه و کاپشن متنفر باشد و به هیچ قیمتی (توجه کنید که به هیچ قیمتی) حاضر به پوشیدنشان نباشد، اگر ناگهان مریض هم شده باشد و در همان حال مجبور باشید مثل بچه گربه او را به دندان بکشید و همه جا ببریدش و او هم نامردی نکند و هر دو دقیقه یکبار بگوید: "آنا اوشودوم"* چه می کنید؟

                           

توضیح تصویر: نقاشی با گواش بر روی قابلمه - اثر آراز - 26 اکتبر 09 - انتخاب بوم نقاشی ابتکار هنرمند خردسال است.

* مامان سردم است: ترکی

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 10:0  توسط لیلی  | 
پیش نوشت: گاهی می دانم که به جایی که می خواسته ام نرسیده ام. گاهی که روشنی بدبینانه ای سایه می افکند بر قضاوتم از خود و داشته هایم. آن وقت است که دلم می خواهد یک دل سیر بنشینم و گریه کنم برای خودم. برای آرزوهای مرده. برای شعرهای نگفته، برای طرح های نریخته. برای کارهایی که نکرده ام یا اگر کرده ام نتیجه ای را که می خواستم نداشته است: مثل فریادهای بی پژواک. این روزها اینجا ابری است و سرد. پاییز آمده و با همان گزافه گویی همیشگی کرور کرور برگ زرد و شرابه ای را ریخته بر آستانه زندگیم. شب که می شود کورسوی چراغ دوچرخه ام مسیرهای نورانی روی جاده باریک ترسیم می کند. مهی نامیرا روی شاخه ها می خزد. این روزها حس نارس بودن آزارم می دهد...

              

سفر خیلی کوتاهی داشتیم به آلمان پاییز زده. کلن برای من همان زیبایی دلپذیر و نفیس آلمانی را داشت. همان نظم دوست داشتنی و ساده و همان سردی با شکوه را که همیشه می پسندم. آلودگی و بی بند و باری را به ندرت دیدم همان قدر که نشاط را انگار کم داشت. کوچه های پهن و بازارهای شتابان Ein Kaufsstadt Koln، نوازنده های جوانی که بارانی تن سگ های دوبرمن شان کرده بودند و نان های تخم مرغی که دانه های درشت نمک زیب و زینتشان بود.

  • کلیسای دم Cologne Cathedral/Der Kolner Dom: کلن بی سایه آن کلیسای عظیم سبک گوتیک نبود انگار. دم بی نهایت با شکوه، سیاه، دلهره آور و عظیم بود. بیهوده نیست که ساختنش هفتصد سال طول کشیده است. دو برج دوقلو داشت و یک میدان نقلی و دیدگاه بی نظیری رو به رودخانه راین: پدر آبی آلمان.
  • یکشنبه بازار: به اتفاق برخوردیم به یک بازار مکاره وسایل دست دوم. نمی دانم اگر بگویم جالب ترین بخش از سفر کوتاهمان بود آیا مسخره خواهد بود؟ برای کسی که ذره ای خلاقیت در وجودش باشد بازار یکشنبه های چیده شده بر حاشیه شرقی راین خوراک سال ها نشخوار تفکر و ایده گیری را فراهم می کند. چیزهایی که در بساط فروشنده ها دیدم هرگز نمی شد جای دیگری باشد و اینهمه یکجا و اینهمه بی تناسب و اینهمه مسحور کننده. روزنامه های سال ۱۹۳۹، کلکسیون ماشین های کوچک کارخانه بنز، کلاه گیس آراسته به پرهای آبی و سبز، نگین و عقیق شانس، عینک آفتابی زنانه مدل نود، عروسک های بید خورده بچگانه، چاقو تیزکن، گرامافون، گیلاس های شکسته، کت و پالتوهای قناس، اسب چوبی، نقاله و ماله، پوست گورکن و بز، عتیقه و چینی و اشیا دکوری. من دلم می خواست بنشینم و نگاه کنم و متعجب  شوم. آراز کوچولوی من دوست داشت دست بزند و امتحان کند و بفهمد و بدود. چون خواست های ما همجهت نبود زود گذشتیم از این بازارچه عجیب و غریب. برای آراز یک کانگرو ماند که بچه توی شکمش به مجموعه عروسک های سرناهار و شام پیوسته است و هر روز غذاهایی را که آراز باید بخورد و نمی خورد مزه می کند.
  • باغ وحش کلن Kolner Zoo: دیدار از باغ وحش برای کسی که یک آراز حیوان دوست توی خانه داشته باشد از جمله واجبات است. بگذریم از اینکه باغ وحش کلن هم جایی نیست که آدم بخواهد نبیند. تمیز بود و چینش هر محوطه ای بسته به نوع موجود آن به گونه ای بود حس در قفس بودن بیننده را آزار نمی داد. زرافه ها با یک خندق یک متری از بیننده ها جدا شدا بودند و یوزپلنگ صرفا چند قدم پایین تر از نگاه بیننده ها قدم رو می رفت. فک را از فراز حصار شیشه ای نیم متری نوازش کردیم و لمس سبیل های سردش لذت بردیم. اما گوریلی که پشت دیوار شیشه ای جا خوش کرده بود برای خوابیدن خوشش نیامد از نگاه ممتد ما و گونی اش را کشید روی سرش!  آراز عاشق نمس ها شد با آن ژست سربازی که انگار ژنرال می خواهد سان ببیندشان و شترهایی با لبهای آویزان و همچنین نمایشگاه نقاشی های میمونی به اسم لوته که البته سالها قبل مرده است. گذشته از آن هر حرکت ما به سمت قفس حیوان بعدی با مقاوت سرسختانه آراز بیست و دو ماهه روبرو می شد که می خواست همان جا بماند و همان حیوان را تماشا کند! سیر نمی شدم از دیدن آنهمه کنجکاوی و تعجب و سوال که در چشم های سبز-قهوه ای اش موج می زد. 

      

  • موزه شکلات Schokoladen Museum: ساختمانی بود با یک وجه خمیده شیشه ای بنا شده بر ساحل دلپذیر راین. اسمش به اندازه کافی برایمان وسوسه انگیز بود که ما را تشویق کند به دیدنش علاوه بر دسته بندی اش در رده جاهایی که برای کودکان در کلن جذاب است. موزه از چندین قسمت تشکیل می شد: اول تاریخچه پیدایش آن و نحوه پرورش درخت و نوع میوه و حتی تصاویری از قایق هایی که اولین حمل کننده میوه کاکائو بر رودخانه های مناطق حاره به شمار می آیند. طبقه دوم کارخانه سربازی بود که چگونگی تبدیل کاکائو را به فراورده های شکلاتی نشان می داد. دیدن آن همه شکلات گرم و داغ که روی اجاق های مخصوص قل قل می کرد، قالب های چرخانی که با آنها شکلات های تو خالی را تهیه می کردند، کارگران کلاه به سر که توپ های شیرین را در ظرف مخصوص می چیدند و حتی آن آزمایشگاه کوچک که به بچه مدرسه ای ها اجازه می داد بخشی از مرحله تولید را خودشان انجام دهند هیجان انگیز بود. یک طبقه به آیین های مذهبی-شکلاتی اختصاص داشت و برند های مختلف آن در گذر زمان و همچنین باغچه عظیمی که پشت درهای شیشه ای چندین درخت کاکائوی عظیم را در خود جا داده بود. بعد از دیدن آنهمه شکلات ناچار! جذب خرید از فروشگاه شلوغ موزه شدیم. من برای اولین بار مارک «Lindet» را امتحان کردم که ظاهرا حامی مالی موزه هم بود. باید اعتراف کنم که شکلات اگر سازنده خوبی داشته باشد می تواند فوق العاده خوشمزه باشد (یک اعتراف مهم از طرف یک شکلات نخور حرفه ای!). حتی برای آراز کوچولو که حالا دم به دم از ما تقاضای «شکا» می کند.  

پسرم! همیشه انتقاد کرده ام از دیدگاهی که بچه ها را مجبور می کند از دنیا و اشیا درون آن همان استفاده ای را بکنند که برای آن ساخته شده است. هیچ چیز قشنگ تر از دیدن یک شیشه مربا نیست که تو آن را فرفره می کنی. فاصله بین یک قاشق تا هواپیما فقط خلاقیت محض است یعنی همان چیزی که تو به شاداب ترین شکل ممکنش داری و دلم نمی خواهد سرمایه به این پرمایگی را از کف بدهی. می دانم که اشیا را اگر به همان منظوری که برای آن ساخته شده اند به کار ببریم بیشترین استفاده را خواهند داشت. ولی دلم می خواهد خود تو این را کشف کنی و تازه اگر هم نکنی چه عیبی دارد که برای همیشه خیال کنی موز پوست کنده ات عروسکی است که دست هایش را به طرفین باز کرده و از بازی با آن لذت ببری؟ چرا نباید اجازه داشته باشی با شیر خوردنی روی دیوار نقاشی بکشی یا روی الاکلنگ تمرین تعادل کنی؟

عزیزم باغ وحش کلن را دوست داشتی چون برای تو نه فقط محلی بود برای دیدن حیوانات. تو برگ های زرد افتاده را جمع کردی، بوته ها را لخت کردی، زیر طاقی های بزرگ داد زدی و از طنین صدایت لذت بردی، از پله های خانه فیل صد بار بالا و پایین رفتی، آب بازی کردی و در محوطه های باز دویدی.

دیدن دنیایی نو از چشم بکر توی نازنین برای من لذتی شگرف دارد. متشکرم که مرا مهمان این جهان تازه کرده ای.

 |+| نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 16:0  توسط لیلی  | 
 

 آراز و بابابزرگ

با پسرم: عسلم! خوشبخت کسی است که یک نفر را در دنیا داشته باشد که به اندازه یک مادر یا پدر دوستش داشته باشد.

 |+| نوشته شده در  جمعه 1 آبان1388ساعت 0:46  توسط لیلی  | 
 
  بالا