Lilypie Kids Birthday tickers
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 
توضیح تصویر: پیست اسکیت روی یخ، آراز لذت وافر برد از سرسره بازی با کفش های اسکیت.

آراز این روزهای ما:

» بیشتر شکل های هندسی را به اسم می شناسد مثل دال له (دایره) و منن نس (مثلث) و ... اما به شکل مربع می گوید عسل کره!!! (چون فکر می کند مربع و مربا نسبتی با هم دارند!)

» کفش های مادر و پدر را دم پایشان جفت می کند.

» شلوار عروسک قورباغه اش را می کند و کرم می زند و پوشک می بندد.

» وقتی یکی از پاچه های شلوارش را می پوشد، پای دیگرش را با زاویه 180 درجه باز و دور می کند و با قیافه حق به جانب می پرسد: ابیسی پا کو؟؟؟ (اون یکی پا کو: ترکی). برماست که بگردیم و دست و پا را پیدا کنیم!

» لباس های خیس را از لباسشویی برای مادرش می آورد برای پهن کردن و جزییات تک به تکشان (حتی جوراب ها) را باز گو می کند که کدام یکی مال پدر است و کدام یکی مال مادر و این یکی حوله استخر است و آن یکی شلوارک آبی مهمانی.

» به بلوزش که نقش چندین ستاره روی سینه اش دارد به خاطر این که استعاره "یک جنگل ستاره" یک شعر مشهور را به یادش می آورد می گوید: جان جان جان!

» گاهی می زند زیر آواز و ضرباهنگ و ریتم هرچه را که بخواهد بخواند درست اجرا می کند. پشت بند آن شعرش را خودش می گوید.... مثل این یکی "آتا ممود جون لفت لفت لفت وای وای وای!!!" (بابا محمد رفت!)

» موقعی که می رق-صد با شوق می گوید: حالا حالا حالا دستها به بالا! (این هم تاثیر آهنگ های بند تنبانی که گوش می دهیم. با موسیقی کلاسیک که نمی شود رق-صید، می شود؟)

» عاشق رنگ سفید است یا به قول خودش سپید!

» هرجا که باشد و نغمه ای از نغمه های همای گروه مستان را بشنود بدو بدو و همای همای گویان خودش را می رساند و چنان با دقت و علاقه تا کلمه آخرش را گوش می کند، چشم هایش را می بندد و کله اش را با ضرباهنگ موسیقی تکان می دهد طوری  که ادم خیال می کند با یک عارف هشتاد ساله طرف است....

» موقع خرید وقتی آبنباتی یا شکلاتی برای خودش انتخاب می کند و خودش هم روی نقاله می گذارد، هنگامی که برایش توضیح می دهم که نمی خواهم ان را بخرم با قیافه جدی در جواب مادرش و با جمله های توضیحی منطقی می گوید: "ابات منه.... ابات آرازه!!!" (این آبنبات مال منه!)

» وقتی مادر یا پدر برایش کتاب می خواند یکی دیگر را دم دستش نگه می دارد و دیگری را زیر بغلش که مبادا بعد از تمام شدن کتاب اولی لحظه ای از باهم بودنشان به بطالت بگذرد!

» وقتی مراسم کتاب خوانی قبل از خوابشان تمام می شود آه می کشد و با متاسفترین سر و رویی که بشود به خود گرفت می گوید: کتاب تموووووو شد!

» سولو پیانوی فورالیزه (Fur Elise) بتهوون را که می شنود بدو بدو می آید که "آنا تومنه!!!" (مامان بتهوونه!!)

» پازل های خیلی مشکل را به بهترین نحو ممکن سر جایشان می چیند (پازل های واقعی مقوایی چند تکه). اگر یکی جا نیفتد به خودش می گوید: نشد!!! و می کند و یکی دیگر را با چفت کردن نر مادگی و چرخاندن درست سر جایش می گذارد و آنقدر این کار را تکرار می کند که تکه پازل مناسب را پیدا کند.

» وقتی مادر به حرفش خوب گوش نمی کند با کمی تمرکز اخم می کند و بعد با همان نگاه چپ چپ می گوید: عصمیمم! (عصبانی ام!)

» وقتی والدینش او را برای بار اول به کسی معرفی می کنند، درخشانترین لبخند ممکن را می زند و در جواب احوالپرسی می گوید: "سلام خالی/عمو"!

» وقتی کسی کاری برایش انجام می دهد، می گوید: ویسی (مرسی) یا مموم (ممنون).

» شعر خوانی تنها را دوست ندارد اما وقتی مادر/پدر برایش کتاب شعری که دوست دارد می خوانند (مثل کتاب مامان می خوام بخوابم، یا قصه رنگها...) زودتر از نقال، جمله ها را پیش پیش می گوید.

» پوشکش را در می آورد و بعد بدو بدو می آید و می گوید: "آراز خراب شد!"

» موقعی که می خواهد سربخورد سر راهش روی سرسره یک برگ زرد می بیند و به او می گوید: "بخ چکیل!" (برگ برو کنار!: ترکی)

» پوتین هایش را خودش می پوشد.

» هنوز هم گاهی جای پانسمان دست و پایش را خالی می کند می پرسد "پاساننا کو؟"

» به جای پیچی که کامیونش را به تریلر پشتش وصل می کند و کمی فرو رفته است می گوید: ناف ماشین!

» وقتی با مادر حرفشان می شود به قلبش اشاره می کند و همچنان که اشک می ریزد می گوید: اوف شد!

» این هم جمله معروف که هنگام ورود به خانه اعلام می کند: "کبش، مموم! با کبش بدو بدو niet doen!" یعنی که داخل خانه پوشیدن کفش ممنوع است و نمی شود بدو بدو کرد! تیکه آخر هم که داچ است...

پی نوشت تصویری: اسکیت روی یخ سراییدن شعر ظریف تعادل و تمرین است. آنقدر در جلسه های اول آموزشی خانوادگی از آن لذت بردیم که فوری دلمان خواست پسرمان بی بهره نماند از آموزش اصولی آن. ولی دلایل منطقی زیادی وجود داشت برای منصرف شدنمان.

یک: با اینکه آراز از مدت محدودی گشتن روی یخ و بودن کنار ما فوق العاده خوش خوشانش می شد ولی به نظر من هنوز آنقدر از راه رفتن و دویدن لذت می برد که انگیزه لازم را برای یادگیری نداشته باشد. دو: کلاس آموزشی فقط بچه های شش سال به بالا را ثبت نام می کند سه: خود ما هنوز یک جفت مبتدی هستیم و به درد معلمی اسکیت نمی خوریم. چهار: پیست اسکیت از دو هفته دیگر تا سپتامبر آینده تعطیل است.

وقتی تایم ما تمام شد گفتیم: انشاالله سال بعد.

پی نوشت خواننده ای: مامان مارتیا جان تحقیقاتی عملی داشته در مورد کلاس های آموزشی اسکیت برای بچه های دوساله و مامان آرمان عزیز پست جالبی نوشته درباره آموزش اسکی. شما هم اگر شاید علاقمند باشید و بخوانید.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 16 اسفند1388ساعت 22:11  توسط لیلی  | 
 
  بالا